شهاب الدين احمد سمعانى

275

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

عبهر تسبيح و نسرين تقديس مىبوييدند 70 و در فضاى طاعت به بال استطاعت مىپريدند ، اطناب خيام انا و لا غيرى باز كشيده و از دست سلطان حكم ازل خلعت عصمت پوشيده ، همى ناگاه لسان كرم منشور پادشاهى آدم بر كلّ عالم خواند و اين نداى پاك از عالم طهارت غيب در دادند كه إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً . ما در اين بسط زمين ؟ ؟ ؟ امينى مىآفرينيم تا صدر بزرگوارى را به وى مزيّن گردانيم ؛ چون اين خطاب به سمع اين جمع رسيد كه شمع عصمت در صفهء صفوت ايشان افروخته بودند ، نعره برآوردند كه أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها . نه بر سبيل اعتراض بر تقدير ، ليكن بر سبيل استفهام . ربّ الارباب - جل جلاله - گفت : إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ . شما كه نظّارگيانيد بر منظر اعلى ، به نظاره مىباشيد كه اسرار الهيّت ما را ما دانيم ، خواطر مختصر و علوم و عقول جزوى و افهام و بصاير معلول محدث را به اسرار الهيّت ما كى راه بوده است 71 ؟ راست كه اين خطاب با هيبت در مسامع و مجامع ايشان افتاد ، ديده‌ها را كحل انتظار قدوم قدم آدم در كشيدند ، قدرت ربانى آدم سلطان‌وش را از نقطهء خاك پديد آورد ، و آن اعجوبهء مملكت را از سرا پردهء مشيّت به صحراى ظهور آورد ، تاج جلال بر سر ، حلّهء جمال در بر ، ديدهء همّت همه خردمندان را در حق ادراك كمال دولت آدم سرمهء غيرت كشيده 72 ، و هر يك بر فرس فراست و مركب خود فروسيّتى مىكردند و در كوى فراست و حراست مىتاختند 73 و آن در مكنون كه در حماء مسنون بود از بصاير عالميان نهان بود كه عقاب هيچ خاطر بر شاخ درخت دولت او ننشست ، و ديدهء هيچ بيننده طلعت زيباى او را نديد . آنگه آن مهتر را بر تخت اعزاز و اجلال بنشاند ، و مقربان مملكت را فرمودند كه كمر خدمت او بربنديد و با دولتيان در مپيونديد كه نبايد كه سرمايهء روح بزيان آريد ، آنگه ندا كردند كه سرّى از اسرار إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ آشكارا خواهد گشت ، همه به‌يك‌بار گفتند : پادشاها و جبّارا آن كدام است ؟ خطاب آمد كه اسْجُدُوا لِآدَمَ * ، لما توهموا حصول تفضيلهم بتسبيحهم و تقديسهم عرفهم ان بساط العز مقدس عن التجمل بطاعة مطيع . 74 بيان كرد حق - جلّ جلاله - كه تقديس او به جلال اوست نه به افعال ايشان . درگاه قدم را به بضاعت مزجاة طاعت مطيعان احتياجى نيست ، ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اسأتم فلها . آنگه ندا آمد كه يا مشكّل اشكال و يا منبع عزّ و اقبال و يا قانون هدايت و يا معدن عنايت و يا توتياى ديدهء معالى و يا كيمياى مكارم و معانى و يا قاعدهء حرم و يا خميرمايهء دولت و يا وكر باز راز محبّت ما 75 به ميدان عشق درآى تا صد هزار اسرار بينى . / a 90 /